بهار و حال خوب داستان اولِ بهار دلت می خواهد بهار که شد حالت خوب… جمعه ۲ فروردین ۹۸

بهار و حال خوب

داستان اولِ بهار

دلت می خواهد بهار که شد حالت خوب باشد. دل خوش کنی به مکث چند ثانیه ای ماهی قرمز توی تنگ، وقت تحویل سال. بگذار بگویند خرافاتی شده است. دلت می خواهد مثل کودکی هایت رخت نو تن کنی و با وسواس حواست باشد رخت نو لک نشود. لباس رنگی بپوشی و مدام بگویی «شگون» دارد، بگذار بگویند خرافاتی شده است. دلت میخواهد پیش از آن که بوته های کهنه را آتش بزنند و ترقه ها را بی محابا زیر پاهایت منفجر کنند و تو از این رسم ناخواسته چهارشنبه سوری های این سال ها، گلایه کنی، خانه تکانی هایت تمام شده باشد که اگر نشود «شگون» ندارد. بگذار بگویند خرافاتی شده است.

 

دلت می خواهد بنویسی، از «بهار» و زیبایی هایش، جمله هایی را ردیف کنی که به مذاق همه خوش بیاید. چون می دانی شب عیدی شگون دارد از «امید» نوشتن. نیمه پر لیوان را ببینی، گرچه ایمان داری و می دانی نیمه دیگر خالی است و چندان چنگی به دل نمیزند. بگذار بگویند ساده انگاری و از واقعیات فرار می کنی

مگر غر بزنی و فریاد که: «کی این روزها حال و حوصله و دل و دماغ نوشتن از بهار و نوروز دارد؟» بهار قهر می کند و نمی آید؟! بهار، این چیزها سرش نمی شود، با گستاخی دوست داشتنی اش می آید و کاری به حوصله تو ندارد. پس به جای گلایه های تمام ناشدنی ات حواست را به دقیقه های پر عجله جمع کن، چون می دانی که هر چقدر هم زرنگ باشی، بهار مچت را می گیرد.

مگر مدام اعتراض کنی که آوازها در گلو خشکیده اند، زمین و آسمان قهرشان گرفته و ناز می کنند، درختان دست به ناباروری خودخواسته زده اند، گوشه دلت تحصن کنی که عشق مرده است و دوره عاشقی گذشته و…، گنجشک ها و کفترها از عشق بازی و آوازهای بهارانه شان دست بر می دارند؟ درخت گیلاس باغچه خانه ات برای همدردی با درختان سوخته در آتش سهل انگاری ها شکوفه نمی دهد؟

باشد، قبول؛ تو هم راست می گویی. اگر اما، از سیلی های سرد زمستان در امان نبوده ای، چه نیاز است به این که خودت را به سیلی ها عادت بدهی و تنت را هم خانه کبودی های ناخواسته کنی؟ مرهمی باید تا این زخم های متراکم چرکین را مداوا کند. می دانی که می آید تا آرام و با متانت بگوید: ایستایی یعنی مرگ و مرگ تعفن را به دنبال دارد و چه تناقض و فاصله معناداری است میان بوی خوش بهار و این بوی نا چسب

داستان دوم

تو حالت خوب است و هنوز هم بوی این روزها را به رسم گذشته دوست داری. بوی کسی که نمی دانی از خاک نم خورده می آید یا از پامچال هایی که در پیاده رو ردیف شده اند؟ نوستالژی هایت از روزهای پایان سال را پاس می داری و تو چه خوشبختی که «عید» و «نوروزت» با بهار می آید و عاشقانه هایت در زمستان یخ نمی زند.

حال خوشی داری و می خواهی از دغدغه ها خلاص شوی.

نفس عمیق بکشی و نگویی دل خوش سیری چند؟ دل خوش یعنی

همین نفس کشیدن عمیق، پامچال ها را زیر بغل زدن، از حال خوش

ماهی ها سرخوش و نشئه شدن، دیدن آدمهای عجول و خیابان های

شلوغ و بی خیال این ها، آرزوهایت را ردیف کن. بنویس؛ که فراموشی، رسم بد این زمانه شده است. بنویس و تکرار کن که بهانه ای برای گم شدنشان در هیاهوی این دنیای پر از آلزایمر نباشد.

بهار

داستان سوم بهار

اگر می خواهی حال خوشت دوام بیاورد، باید رها شوی.

از خستگی از خواب های خواسته در هیاهوی ناخواسته؛

از دغدغه های تمام ناشدنی؛ از خیال های خام و خیال های خاکستری؛

از فکر صفرهای نشسته کنار قیمت ها و از خیال جیرینگ جیرینگ

سکه ها که کی قیمتش از نوسان می افتد؟ برای رهایی باید بروی.

برای خودت باشی و برای این سرخوشی بهانه ای بالاتر از لحظه های ناب بهار می خواهی؟

باید سفر کنی. ببینی و بشناسی. پس «چمدانات را ببند

و بارو بندیلت را جمع کن و اگر دلت می خواهد همین جا زیر گوش فروردین

این سرزمین، حالت خوب باشد، بهانه ای بالاتر از عید و نوروز می خواهی برای «تو» شدن؟

«مریم نوری»

 

 خرید بلیط های نوروزی از وب سایت اراول

 

 


۲۸ اسفند ۹۷

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

0 دیدگاه